تبليغاتX
...روزگارم خلاف آرزوهایم گذشت

...روزگارم خلاف آرزوهایم گذشت


+ نوشته شده در چهاردهم اسفند 1385 | ساعت | توسط سوگند |


عشق گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت... به احساس گفتم: تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت... به وفا گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم اونم منو تنها گذاشت و رفت... ولي وقتي به تنهايي گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم موندو هم دم و مونسم شد


+ نوشته شده در سیزدهم اسفند 1385 | ساعت | توسط سوگند |



نمیدانی چه بی تابم 
 
چه غمگينم چه تنهايم

تو را هر شب صدا کردم

نمي بيني نمي خوابم

بيا تا باورت گردد

که بي تو کمتر از خاکم

ولي با تو به افلاکم

بيا با آرزوهايم

بسازم خانه اي در دل

سراغم را نمي گيري

مگر بيگانه اي با دل ؟

+ نوشته شده در سیزدهم اسفند 1385 | ساعت | توسط سوگند |


تو را من چشم در راهم


+ نوشته شده در یازدهم اسفند 1385 | ساعت | توسط سوگند |


مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند .آن ها عاشقانه ... يكديگر را دوست داشتند

زن جوان : يواش برو من مي ترسم

مرد جوان : نه اين جوري خيلي بهتره

زن جوان : خواهش ميكنم من خيلي مي ترسم

مرد جوان : خوب ، اما اول بايد بگويي كه دوست دارم

زن جوان : دوست دارم ، حالا ميشه يواشتر بروني

مرد جوان : مرا محكم بگير

زن جوان : خوب ، حالا مي شه يواش بري

مرد جوان : به شرط اين كه كلاه كاسكت مرا برداري و روي سر خودت بگزاري ، آخه نمي تونم راحت برونم اذيت مي كنه

روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود برخورد موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد . در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتور سيكلت رخ داد يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود . پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماندI Love You FlowersI Love You FlowersI Love You FlowersI Love You Flowers

+ نوشته شده در یازدهم اسفند 1385 | ساعت | توسط سوگند |


Image hosting by TinyPic

دستمال کاغذی به اشک گفت قطره قطره ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم با من ازدواج می کنی؟
اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذی!
تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زبا له می شوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست !
تو فقط دستمال باش...
دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد
در تن سفیدو نازکش دوید خون درد
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بودو عاشق و زلال
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود دانه های اشک داشت

+ نوشته شده در یازدهم اسفند 1385 | ساعت | توسط سوگند |



+ نوشته شده در دهم اسفند 1385 | ساعت | توسط سوگند |


  تو مرا به نام می خوانی،نامت را نمی دانم.

                                   

            تو به من اشاره می کنی،اشاره نمی توانم.

 

   من،برای آنکه چیزی از خود به تو بفهمانم.

 

          جز چشمهایم چیزی ندارم.

 


+ نوشته شده در دهم اسفند 1385 | ساعت | توسط سوگند |



+ نوشته شده در دهم اسفند 1385 | ساعت | توسط سوگند |


رفتی وسهم من سفر شد....دل آروم من دربه درشد...ندونستم چرا مرغ عشقم...توی عاشقی بی بال وپرشد


+ نوشته شده در نهم اسفند 1385 | ساعت | توسط سوگند |