تبليغاتX
...روزگارم خلاف آرزوهایم گذشت

...روزگارم خلاف آرزوهایم گذشت

دو خط موازي زاييده شدند . پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد . آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند . خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ... خط دومي از هيجان لرزيد . خط اولي ..... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .... من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار يك جاده ي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان . خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي ... !‌در همين لحظه معلم فرياد زد :

دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند

و بچه ها تكرار كردند ::

دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند

+ نوشته شده در سیزدهم اردیبهشت 1386 | ساعت | توسط سوگند |


مي گي عاشق باروني، ولي وقتي بارون مياد چتر به دست مي گيري !! مي گي عاشق برفي ، اما از يه گوله برف مي ترسي !! مي گي عاشق پرنده هايي ، ولي اونا رو ميندازي تو قفس !! مي گي عاشق گلهايي ، ولي اونارو از شاخه مي چيني !! انتظار داري نترسم وقتي مي گي عاشق مني ؟؟؟


+ نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1386 | ساعت | توسط سوگند |