باران نمي شوم ،که نگويي: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد؛تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم.ابر مي شوم ،که از نگراني يک روز باراني،هر لحظه پنجره را بگشايي،و مرا در آسمان نگاه کني
+ نوشته شده در بیست و یکم اردیبهشت 1387 | ساعت | توسط سوگند
|
درباره من
چوب و سنگ استخوانهای ما را میشکنند اما کلمات قلب ما را